رضا قليخان هدايت

2095

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به بىدهانى معروفى و من از غم تو * بسى نماند كه گردم به بيدلى مشهور فى اللغز چيست آن چرخى كه باشد بر دو كوه او را مدار * آلت رفتنش هشت و جاى آسودنش چار هست بر وى اجتماع آفتاب و ماه و هست * از مسيرش بر زمين شكل مه نو آشكار او به كل خويش يك جزو است و در اجزاى او * چون دقيقه برج بينى برجهاى بىشمار گر بود سوزنده شيطان را شهاب از بهر چيست * چار قطب چون شهابش با دو شيطان سازگار چون جوانان با كرشمه است و چو پيران نورمند * چون عروسان با عصابه است و چو شاهان تاجدار سرش همچون دست موسى روشن و گيتىفروز * پاى چون تخت سليمان كه برو هامون گذار سايه اندر زير او دو پاره ابر باد سير * ساكن اندر ظل او خورشيد ملك شهريار ايضا فى اللغز بتى كه نيست ازو جز دهان و ديده به كار * دهان چو روى من و ديده چون دهان نگار چو مار كرده تن خويش حلقه و اندر سر * نهان بمانده چو دندان مار و مهرهء مار نهان كنند بزرگان بچشمش اندر زهر * دهند ازو ملكان زهر خورده را زنهار ز پلك چشمش دندان چو مهره بررسته * گرفته ديده به دندانهاى خود هموار مه نو شده است زير مهر وز سر مهر * عصابه بسته بر او از ستارهء بسيار عيان نمود به تصحيف نام مردى را * كزو به خلق جهان داد صد هزار هزار